رمان طلایه18
شیدا که سرش را تکان می داد گفت: -چرا که نه!مگه نه اینکه مارو تو جشن نامزدیشون شرکت کردیم عکس هم گرفتیم .مریم حتی اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چیزو درست می کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلی که جناب دکتر ترتیب داده بودو شما ها در کمال غریبگی و ناشناسی با هم برخورد داشتین.انقدر که غیر واقعی به نظر می رسد که واقعی نیست,پس به حرف من ایمان داشته باش دختر عاصلا هم خودت رو به خاطر اون حرفای اشغال که تنگار تو ارثیه ی باباش بودی و حالا از دستش رفتی ناراحت نکن .می دونی ما سریع خودمونو باختیم! گفتم: -یعنی تو می گی فردا بریم دانشگاه؟ شیدا که لبخند می زد گفت: -اره اون هم در نهایت خوشحالی ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم دیدیم بهش می خندیم یعنی دستش انداختیم! من که به حرفای شیدا مطمئن نبودم گفتم: -باشه هر چی تو بگی ولی می ترسم فردا بیام دانشگاه! شیدا ماشین رو در کنار خونه ی ما نگه داشت و گفت: -حتی فکرش رو هم نکن ,اگه نیای انگار که همه چیز رو تایید کردی . سری تکان دادم و گفتم : -شیدا ازت خیلی ممنونم که جلوی شایان ایستادی ,اگه تو نبودی شاید من بی هوش شده بودم ,هیچ وقت تو زندگیم دوستی مثل تو نداشتم ازت خیلی ممنونم از این که یک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر می کنم . شیدا که می خندید گفت: -اخه من بادیگاردتم ,اخه می دونی بس که تو قلبت مثل دریا پاکه ,منو خوب می بینی والا من که کاری نکردم ! من که از داشتنس حسابی خوشحال بودم و حتی جریان صبح دیگر برایم مهم نبود ازش خداحافظی کردم و با خودم فکر کردم که راست می گویند ((دشمن نادان به از نادان دوست)) واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم دانا باشد بهتر است چون کاری نمی کند که هم برای خودش بد باشد و هم برای طرف مقابلش ولی اگر دوست ادم نادان باشد باعث می شود که از روی کم عقلی چوبی لای چرخت گیر کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شیدا امروز هم مریم حکم دوست نادان را برایم داشت که با یک ندانم کاری ابرویم را برد.شیدا هم حکم دوست دانایم را که با درایت امیدار بود همه چیز را درست کند .من هم بهش ایمان داشتم در این مدت دوستیمان هر چه گفته بود همان شده بودفردای آن روز با این که از برخورد شایان و بقیه بچهه ها حسابی دلشوره داشتم،می ترسیدم احتمالات شیدا درست از کار در نیاید.وارد دانشگاه شدم مثل کسی که جنایت بزرگی کرده باشد سرم را پایین انداخته بودم و هر چه شیدا می گفت: -قیافه ی خندون به خودت بگیر. بی فایده بود.شیدا که عصبانی شده بود،گفت: -ببین طلایه جان،همه چیز بستگی به خودت داره اگر امروز مثل یه هنرپیشه خوب بازی نکنی دیگه قید آبرو همه چیز رو بزن.من با مریم صحبت کردم می گفت انگار همه باورشون شده تازه شایان خیلی هم از دست خودش و همچنین رضا که الکی این حرف ها رو زده شاکی شده بود.پس مثل کسی که از سرکار گذاشتن دیگران غرق خوشی شده بپر تو کلاس،بقیه اش هم بسپر به خودم فقط از این قیافه ی بق کرده بکش بیرون. من که احساس می کردم باید چند ساعتی از جلد خودم خارج بشوم گفتم: -ولی شیدا خودت حواست باشه اگر شایان دوباره بخواد توهین کنه من که تحمل ندارم و گریه ام می گیره. شیدا که در چشم هایم عمیق می شد گفت: -آره اون که پررو بشه خودم ادبش می کنم،تازه لازم نیست با اون خوب برخورد کنی به نظر من که اصلا با اون حسابی سرسنگین باش اون به هیچ عنوان حق نداشته با تو اون طوری حرف بزنه،اصلا بهش نذار با بقیه بگو و بخند. سری تکان دادم و گفتم: -باشه،حالا مریم کجاست؟ شیدا که به ساعتش نگاه می کرد گفت: -نمی دونم قرار بود بیاد اینجا،البته ده دقیقه پیش حتما باز خواب مونده. در حالی که می خندید گفت: -آخه بیچاره دیروز خیلی براش روز پر مشقتی بود به خاطر اون زبان درازش تنبیه شد. پنج دقیقه ای منتظر شدیم که بالاخره مریم نفس نفس زنان رسید و در حالی که صورتش گل انداخته بود و خنده روی لب هایش نشسته بود،با شور و شوق گفت: -سلام،به جون خودم همه شو درست کردم،حالا اگه بری قسم بخوری بگی اردوان شوهر طلایه است باورشون نمی شه و مسخرتون می کنن. شیدا که لبخند می زد گفت: -آفرین دختر خوب،لطفا مِن بعد اون زبون سرخ رو بهتر حفظ کن تا باعث دردسر،سر سبزت نشه. مریم که گونه هایم را می بوسید گفت: -خدا منو ببخشه اگر باعث ناراحتی تو شدم از دیروز تا حالا اون قدر حرف زدم و فیلم بازی کردم تا مُخ رضا رو زدم.شاید باورت نشه آخر سر می گفت مریم از اول هم باور نکرده بودم ولی اون قدر جدی گفتی باورم شد درسته طلایه خیلی خوبه ولی خب امثال اردوان هم دنبال دخترایی هستند که خیلی مایه دارن و سرشناس،من هم گفتم آره اصلا طلایه از چنین مردهای معروف خوشش نمی یاد. مریم در حالی که انگار می خواست آن همه حرف را تو همان چند قدم توضیح دهد گفت: -اگر بدونی شیدا،شایان به غلط کردن افتاده از دیروز ده مرتبه زنگ زده به من که شماره ی تلفن شیدا خانم و طلایه رو بده من ازشون عذرخواهی کنم. شیدا اخم هایش را درهم کشید و گفت: -غلط کرده یه موقع دهن لقی نکنی دوباره شماره ی ما رو بدی،از دیروز اونقدر ازش بدم اومده!کل گروهشون از چشمم افتادن. مریم بیچاره که کمی ترسیده بود،به حالت معمول لب هاشو جمع کرد و گفت: -نه به خدا من غلط بکنم،چنین کاری سر خود بکنم همون یه بار هم که باعث ناراحتیتون شدم برای هفتاد پشتم بسه. من که دوست نداشتم بیشتر از این مریم رو ملامت کنم گفتم: -اشکال نداره حالا که درستش کردی بیایید بریم دیگه،الان استاد می یاد. و آهسته زیر گوش شیدا گفتم: -مطمئنی کل گروه از چشمت افتادن؟! شیدا که رنگ صورتش کمی تغییر کرده بود گفت: -تو فعلا دیگه ساکت که از دست تو هم شاکی می شم ها! با خنده گفتم: -تو که گفتی باید بخندیم. شیدا که اخم هاشو باز می کرده و چشم های مشکی خوش حالتش برق قشنگی می گرفت گفت: -3.2.1. حالا بچه ها فیلم شروع می شه. و به سمت کلاس راه افتاد و من و مریم هم که به رفتارهای ضد و نقیض ولی مهربان و خوب شیدا عادت کرده بودیم،شانه ای بالا انداتختیم و در حالی که هر دو لبخند می زدیم به دنبال شیدا به قول مریم سرگروهمان راه افتادیم،فرشته که برامون دست تکان می داد گفت: -سلام،کجایید شماها؟دوبار اومدم تا سلف دنبالتون نبودید. مریم که می خندید گفت: -هیچی بابا رفتیم پیش دکتر معین و استاد ببینیم امروز کلاس تشکیل می شه یا نه؟ فرشته که انگار باور کرده بود گفت: -خب چی شد؟نکنه امروز هم کلاس تعطیله؟ مریم خندید و گفت: -ای خرخون فکر کنم تو کل دانشگاه ببخشید تو کل دانشگاه های ککش.ر،فقط تو یه نفر از تشکیل نشدن کلاس ناراحت می شی! فرشته چهره ی محجوبش را کمی جمع کرد و گفت: -آخه این همه راه هی می یایم می گن کلاس تشکیل نمی شه. سرکلاس همه ی بچه های همیشگی آمده بودند،یک لحظه نگاهم به شایان و بابک و سهیل که ته کلاس نشسته بودند افتاد.شایان معلوم بود خیلی ناراحت است و سرش را پایین انداخته بود.بابک هم داشت آمار ما را به او گزارش می داد که نگاهش به رو به رو بود ولی دهانش تکان می خورد که استاد وارد و شد و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از کلاس داشتیم با خوشحالی هرچهارتای بیرون می رفتیم که شایان از پشت سر گفت: -ببخشید طلایه خانم! به روی خودم نیاوردم و قدم هامو محکمتر برداشتم که شایان دوباره گفت: -خانم شیدا اگر ممکنه چند لحظه می خواستم وقتتون رو به من بدید؟ شیدا یک لحظه توقف کرد به سمت رضا برگشت و با ناراحتی در حالی که چشمهای شایان را نگاه می کرد محکم گفت: -بفرمایید امری داشتید؟! شایان که سرش را پایین انداخته بود گفت: -من فقط می خواستم بگم،خیلی متاسفم من نباید زود قضاوت می کردم. شیدا که یک ابروشو بالا برده بود گفت: -باشه قبول،دیگه امری ندارید؟ شایان که انگار از طرز صحبت او راضی نبود گفت: -ولی من می خواستم از طلایه خانم هم شخصاً معذرت خواهی کنم.... شیدا که همان طور بی احساس با او حرف می زد گفت: -ولی آقای مظفری بعضی کارها با عذرخواهی قابل جبران نیست اگه احساس می کنید با گفتن همین یه جمله همه اون حرف ها از ذهن طلایه پاک می شه بفرمایید این هم طلایه. و رو به من گفت: -طلایه،بیا جلو آقای مظفری می خواد بگه ببخشید. شایان که بیچاره می خواست جو را عوض کند گفت: -می تونم دو دقیقه خصوصی صحبت کنم؟ شیدا که دوباره مقابل شایان قرار گرفته بود گفت: -متاسفم شما دیروز بیشتر از دو دقیقه ما رو خجالت دادید الان هم وقت نداریم. شایان به خودش جسارت بیشتری داد و گفت: -ولی من با طلایه حرف زدم. شیدا که عصبی شده بود گفت: -کشمیش هم دم داره،در ضمن ماهمه حرف هاتون رو شنیدیم فعلا خداحافظ. شایان از کنار شیدا با حرص رد شد و روبه رویم ایستاد و گفت: -ببین طلایه جان،من!من خیلی وقته از شما خوشم اومده دیروز هم وقتی اون حرف ها رو شنیدم یه لحظه دیوونه شدم،تو رو خدا منو ببخشید به خدا من.... در حالی که بقیه حرفش را درز گرفت گفت: -تو رو خدا بهم حق بدید من آخه.... وسط حرفش پریدم و گفتم: -شاید حق با شما باشه ولی ازتون یه خواهش دارم. شایان که انگار یه دفعه شور و شوق به صورتش دمیده بود گفت: -بفرمایید،هرچی باشه به روی چشم! آهسته گفتم: -لطفا دیگه به من فکر نکنید من اصلا قصد ازدواج ندارم. شایان رنگ غم حسابی صورتش را نقاشی کرده بود و گفت: -ولی من گفتم....! -ولی من ازتون خواهش کردم. سپس رو به شیدا کردم و گفتم: -فعلا خداحافظ. و شایان را با آن حالت مستاصل و شاکی جا گذاشتیم.نهال یک هفته ی اول بعد از عید را نیامده بود.بعداً که آمد گفت: -حال خانم بزرگ خراب بوده و در این مدت مجبور شدند در ویلای کرجشان بمانند.ولی به قول شیدا جریان چیز دیگری بود چون حداقل می تواست یک زنگ بزند ولی نزد. حسابی سرگرم درس ها شده بودم.شیدا اصرار داشت هرچه زودتر تکلیف خودم را روشن کنم ولی می ترسیدم،آخه جلوی آقا جون اینها چی می گفتم؟تو این مدت اکثر روزها مامان زنگ می زد و حالم را می پرسید،دلشان خیلی تنگ شده بود دل من هم همین طور هر موقع هم از اردوان سوال می کرد برای آن که خیالش راحت باشد آن قدر ازش تعریف می کردم که حد نداشت دوست نداشتم غصه ی مرا بخورند.آخرین باری که با مامان حرف زدم گفت: -علی دیگه بچه ام طاقت دوری نداره،مادر گوشی رو بده به اردوان ازش خواهش کنم یه روزه بیایید و برگردید. ولی من عذر و بهانه آوردم که باید خودم را برای امتحانات آماده کنم اردوان هم الان سرش شلوغه هر موقع وقت شد خودم می یام.حتی یک تعارف هم نزدم که مثلا شما بیایید می دانستم اگر بیایند همه چیز لو می رود.به بن بست رسیده بودم.بدجوری زیر فشار بودم.شیدا خیلی چیزها را نمی دانست،حتی نمی دانست که من نمی توانم از اردوان دل بکنم و حتی به همین شکل زندگی هم قانع هستم و با هر شکل و زبانی بود برادرش شاهرخ را پیش می کشید.شاهرخ پسر خوبی بود درست شبیه شیدا،تازه انگار این تیپ قیافه ها به جنس مردانه بیشتر هم می آمد که شاهرخ آن قدر به چشم می آمد.به قول شیدا این دخترها بودند که دلشان می خواست با او ازدواج کنند.البته با اون ماشین و سر و وضع زندگیشون دور از انتظار هم نبود انگار یک دل نه صد دل عاشق هم به قول شیدا عاشق من شده بود کم کم داشت این قضیه بین من و شیدا فاصله می انداخت ولی هیچ کدام متوجه نبودیم مخصوصا که با شروع امتحانات فاصله ی ما بیشتر هم شده بود.چون من که فقط در تنهایی هایم درس را می فهمیدم.شیدا هم که تا به من می رسید دهانش برای نصیحت و بدگویی از اردوان و تعریف از خان داداشش باز می شد به همین خاطر ترجیح می دادیم کمتر با هم حرف بزنیم و بیشتر درس بخوانیم شایان هم دیگر از ان روز به بعد کمتر دنبالم بود ولی یک وقت هایی وقتی او را می دیدم که دورادور دنبالم بود اعصابم بهم می ریخت.از قضیه آن روز فقط یک شایعه مانده بود همین که بچه های کلاس خودمون باور نداشتند ولی به بقیه دانشگاه رسیده بود و با یک کلاغ چهل کلاغ دانشجوها تبدیل به سوژه ای بین دانشجوها شده بود حتی یکی دوبار تو حیاط دانشگاه بعضی دخترها یا پسرها برای آن که از صحت و سقم جریان مطمئن جریان مطمئن بشوند،می آمدندو از خودم سوال می کردند و من با این که از خدام بود با افتخار بگویم بله،من همسرش هستم ولی تکذیب می کردم تا این که بالاخره امتحانات هم تمام د و برای آن که از دست شیدا که ازم قول گرفته بود بعد از پایان ترم به طور جدی از اردوان تقاضای طلاق کنم به دروغ گفتم همان شب برای اصفهان بلیط دارم.آن هم به این خیال که می روم مقدمات را آماده کنم و برگردم با خوشحالی ازم جداشد.مریم هم که تا امتحاناتش تمام شد سریع به شهرشان رفت چون عروسی دختر خاله اش بود و من هم تصمیم به رفتن داشتم چون دیگر طاقت دوری مامانم اینها را نداشتم،مخصوصا علی که حسابی دلش برایم تنگ شده بود.تصمیم داشتم برایش یک دوچرخه هم بخرم و بگویم از طرف شوهرمه ولی می ترسیدم،این بار دیگر جداًخجالت می کشیدم توی چشم های آقاجونم نگاه کنم و بگویم داماد عزیزش نیامده با این حال برای سه روز دیگر بلیط گرفتم خودم هم نمی دانستم چه کار کنم شاید حق با شیدا بود و قبل از اخراج از آن خانه که شیدا بهش می گفت خانه ی معلق،باید خودم می رفتم تا حداقل با نقشه باشد. تا آن روز....صبح زود بیدار شده بودم خرید خاصی برای خودم نداشتم بیشتر برای اقاجون اینا می خواستم سنگ تموم بذارم و مثلا از طرف اردوان برایشان سوغات بگیرم هر چند که سری قبل اقاجون اصلا هیچ استقبالی از چیز هایی که برایش گرفته بودم نکرد ولی با این حال کلی خرید کردم ظهر هم به تنهایی به رستوران رفتم همش دلشوره داشتم که شیدا منو ببیند و ابرویم برود .هر چند که به دروغ گفتم کارهایم طول کشیده چند روزدیرتر می خواهم برم .ولی شیدا خیلی زرنگ بود و به قول خودش فرق حرف راست و دروغ را خوب می فهمید ,ان هم از من که وقتی می خواستم یک دروغ بگویم کلی تابلو بازی در می اوردم به قول شیدا بهتر بود در هر موقع من حرفی را می خ.استم دروغ بگویم اصلا پنهان کنم و نگویم چون خودم را لو می دادم و این پیشینه ام شده بود . خلاصه بعد از صرف یک پرس از ان مرغ های سوخاری که خیلی بهش علاقه داشتم و اولین بار شیدا ما را به ان رستواران برده بود ,به خانه برگشتم .از دیدن سر و وضع اشفته ی طبقه ی خودم یک لحظه نزدیک بود غش کنم .همه جا شلوغ بود و همه ی گلدان ها و وسایل تزئینی روی زمین خرد شده بودند و تمهم کف زمین را خورده های شیشه پر کرده بود وضعیت اشپز خانه هم که دیگر افتضاح تر از بیرون در بعضی از کابینت ها باز بود و انگار که کسی به عمد کاسه بشقاب ها را پایین ریخته باشد.تکه های وسایل همه جا پخش شده بود و بد تر از ان وسایل و کتاب های درسیم که بعضی هم پاره بودند کف اتاقم ولو شده و خلاصه انقدر همه چیز اشفته بود که اشک هایم بی اختیار روان شدند.انگار زمانی که شیدا جوشش را می زد و به من ابله هم هشدار می داد فرا رسیده بود می توانستم حدس بزنم این کار چه کسی است ولی په طور اردوان اجازه داده بود !من چه تقصیری داشتم .در همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد .در حالی که بغضم را فرو می دادم با خیال اینکه مامان است به سمت تلفن رفتم ولی ناگهان گفتم : -بله! صدای اردوان که از خشم می لرزید در گوشی پیچید . -چه عجب تشریف اوردید ؟معلومه شما کدام گوری هستید؟ من به لکنت افتاده بودم چون این اولین باری بود که تلفنی با اردوان حرف می زدم و از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم و به من من افتاده بودم گفتم: -مگه اتفاقی افتاده ؟ خواستم بگویم این جا همه چیز بهم ریخته که اردوان فریاد کشید و با غیظ گفت : -ببینیدخانوم من قبلا با شما صحبت کرده بودم که حد و حدود خودتون رو بدونید ولی انگار شما نخواستید حرف منو جدی بگیرید ولی حالا باید تکلیفتون رو روشن کنم . من که از شدت اضطراب می لرزیدم و صدایم هم حسابی به لرزه افتاده بود گفتم: -مگه من چه کار کردم ؟ اردوان که انگار می خواست که همه ی حرصش را با نفس بلندی بیرون کند صدایش داخل گوشی پیچید .گفت: -دیگه چی می خواستید بشه؟کی گفته برید همه جا بشینید و بگید من عاشق دل خسته ی شما هستم کی گفته بود که من و شما ازدواج کردیم رو همه جا جار بزنید؟مگه من نگفتم به زندگی خصوصی من کاری نداشته باشید؟شما به چه حقیرفتید بین دانشجو ها گفتید که ما با هم هستیم و از زندگی خصوصی من خبر بیرون می برید.اصلا مگه من چند بار تو این چند وقته از نزدیک با شما رو در رو شدم؟ من که حسابی می لرزیدم با لکنت گفتم: -من این حرفا رو نزدم ,دروغه اصلا من به شما چی کار دارم؟خودتون که بهتر می دونید که من تو این مدت حتی یک بار هم مزاحمتون نشدم ! من که دیگر گریه ام حسابی اوج گرفت.اردوان که خشم خود را کنترل می کرد و انگار که داشت با کسی حرف می زد گفت: -حالا دیدی من کاری بهش نداشتم؟! انگار که ان طرف گلاره بود که صدای گریه اش می اومد و اردوان که خیلی عصبانی بود .در حالی که سرش فریاد می کشید گفت: -حالا خیالت راحت شد باز بشین بگو که فلانی این حرفو گفته فلانی اون حرفو گفته! انگار دوباره با من حرف می زد گفت: -در هر صورت خانوم ,من نامزد دارم حتما به گوشتون رسیده ,تا الان هم به خاطر پدر و مادرم و ابرو شون کاری نکردم ولی اگر بفهمم که شما این چرندیات رو گفتید... در حالی که بقیه ی حرفش را باقی گذاشت کمی مکث کرد و اهسته گفت: -ولی همه چیز رو خودتون خراب کردید هم شما پیش پدر و مادرتون ابرو دارید و هم من .به همین خاطر مراعات می کردم ولی دیگه باید تکلیفتون رو ,روشن کنم . در حالی که گریه اجازه حرف زدن بهم نمی داد .تموم نیرویم را جمع کردم و گفتم : -اردوان خان اصلا بهتره ما از هم جدا بشیم من هم راستش از این وضعیت خسته شدم.می دونم برای شما هم درد سر شده ام من اصلاذ نمی خوام زندگی شما به مشکل بخوره . تازه فهمیده بودم باید زود تر از این ها ,حرف های شیدا را گوش می کردم و موضوع را جدی می گرفتم و این اشفته بازی که روبه رویم قرار داشت و حرف های درشت اردوان که پای تلفن شنیدم تازه شروع پیش بینی های شیدا است.و اگر می خواستم به همان وضعیت ادامه دهم بدتر از این هارا باید تحمل می کردم به همین خاطر در همان لحظه تصمیم نهاییم را گرفتم تا همه ی حرف ها و نقشه هایی را که شیدا داشت اجرا کنم .به همین خاطر فرصت را غنیمت شمردم و سکوتم را شکستم و هر چه به ذهنم می رسید رای مقدمات جدایی ان هم به طور توافقی گفتم . اردوان که انگار خیلی عصبی تر شده بود با غیط گفت: -حالا فهمیدی؟پس ابروی ... در حالی که مکثی کرذ ادامه داد : -انگار هیچی حالیت نیست!اصلا برای چی از اول ,این کار رو کردی؟فقظ می خواستی با ابروی من بازی کنی؟!می مردی همون اول کار قید منو می زذی؟فکر کرده بود بهت اون حرف ها را دروغ گفته بودمو حالا خیالت راحت شد. دیگه نمی توانست راحت حرف بزندو جلوی گلاره بگوید حق طلاق نداری چون چون مادرم می فهمد و پدرم را در می اورد.گوشی را قطع کرد .انقدر غرورم له شده بود که دوست داشتم همان لحظه بمیرم و او انطور ناجوانمردانه و یک طرف دروغ هایی رو که گلاره تحویلش داده بود باور نکند و ان طور هر چه به دهانش می امد نثارم نکند.انقدر قلبم فشرده شده بود و انقدر احساس بد بختی می کردم که حد نداشت .و بیشتر از این شاکی بودم که شیدا باز هم همه چیز را درست پیش بینی کرد بود و من نخواسته بودم که قبول کنم .و تازه واقف شده و به این علم رسیده بودم ادامه ی این بازی چون من هر روز عاشق تر هم می شدم جز رسوایی و حقارت ,همان حقارتی که کوروش در موردش حرف می زد و به من اطاق می کرد می کرد چیزی نمی توانست باشد.این بدترین حالت برایم بود.من مقصودم از این ازدواج خریدن ابرویم بود که به مقصودم تا همان لحظه هم رسیده بودم دیگر درس و دانشگاه و هر چیز دیگری چه ارزشی داشت می توانستم برم پیش خانواده و خیلی راحت بگویم اردوان ان چیزی نبود که من فکر می کردم و حالا هم امدم چون نامرد کرده و من می خواهم ازش جدا شوم انقدر اقاجونم مهربان بود که کمکم کند حتی برای اثبات حرفم هم به قدر کافی مدرک و شاهد داشتم .نمی دانم چه قدر در ایت افکار فرو رفته بودم و همه ی شرایط را سبک و سنگین می کردم که صدای اسانسور اومد که پایین رفت دوباره دچار استرس شدم ,سریع به دنبال چادرم که اماده همیشه می گذاشتم رفتم ولی پشیمان شدم.اصلا چه لزومی داشت همسرش را نبیند اصلا نیرویی در وجودم زبانه می کشید و دوست داشتم حالا دیگر او بی هیچ حجابی مرا ببیند و در چشم هایش هم زل بزنم و بگویم ازت متنفرم و غرور از دست رفته ام را نجات بدهم و اگر دفعه ی بعد خواست در موردم به کوروش بگوید حالا اون حقیر شده باشد . حتما گلاره هم با او بود اگر می خواست جلوی او تحقیرم کند دیگر تاب تحمل نداشتم ولی بعید بود که او هم همراش باشد .اردوان امده بود تا حرف هایی را که جلوی گلاره نتوانسته بود بزند و بگوید . تمام این افکار به قدر زمانی که اسانسور تا بالا امد در مغزم پیچید.سریع به اتاقم رفتم و رو به روی اینه ی اتاقم اشک هایم را پاک کردم .لباسم با این که خیلی مرتب نبود و با این چشمانم اشکی بود ولی هنوز زیبا به نظر می رسید .به قول مریم وقتب چشمانم بارونی می شد بیشتر جلب توجه می کردم.شاید این اولین باری بود که اردوان می خواست زن قانونی و عقده ای اش را ببیند پس باید در نظرش زیبا می امدم.ولی با ان حال و روزی که داشتم زیاد مقدور نبودم . دوست داشتم طوری وانمود کنم که فکر کند که متوجه بالا امدنش نشدم پس روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرقتم قلبم به شدت می کوبید و با صدای هر قدمش نفسم بالا نمی امد در همان یک لحظه بی حجاب و بی پوشش نشسته بودم پشیمان شدم و دوباره مصمم شدم .از برخوردش می ترسیدم ولی باز به خودم دلداری می دادم و خودم را بالاخره به خدا سپردم. سر تا پای وجودم را اضطراب و دلهره گرفته بود که در اتاق به شدت باز شد که اردوان که هنوز چهرهاش برافروخته بود در چهار چوب در نمایان شد و با لحن سرد و طلب کارانه ای که بی شباهت به لحن صحبتش در روز خواستگاری و عروسیمان نداشت گفت: -اومدم تکلیفمون رو با هم ..........در حالی که هنوز حرفش به پایان نرسیده بود،سرم را بلند کردم.اردوان که انگار به وقل شیدا رفته بود تو هپروت و جمله اش نصفه مانده بود همان طور زل زده بود به من و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. من هم با این که به خودم کلی گفته بودم طلایه باید محکم باشی و شخصیت خودت را حفظ کنی ولی اختیار اشک هایم که معلوم نبود از کجا می آیند با آن همه قذرت روی صورتم روان شده بود.اردوان که انگار با دیدن اشک های من کمی به خودش آمده بود جلو آمد و کلماتش را بریده بریده ادا کرد و گفت: -شما.... و بعد از مکثی ادامه داد: -تو،تو زن من هستی؟یعنی همون دوستِ.... من که با پشت دست اشک هامو پاک می کردم بی توجه به اردوان که هنوز گنگ و حیران بود از روی تخت بلند شدم و یه سمت کمد لباس هایم رفتم که خیلی مرتب و منظم چیده شده بود و انگار گلاره وقت بهم ریختنش را پیدا نکرده بودو هر کدام را به ترتیب برمی داشتم و داخل چمدانی که آماده کرده بودم تا خریدهای آن روز برای خانواده ام را در آن بگذارم می گذاشتم.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 7:47 توسط Sara
|
ما سه نفر از طرفداران پرو پا قرص رمان های ایرانی و خارجی هستیم . امیدواریم خوشتون بیاد و اگه رمانی هم بود که ما نداشیم خوشحال میشیم بگید تا براتون بذاریم :)